خرس کوچولو با اشتیاق از خواب بیدار شد و به سمت مادرش مامان خرس دوید، چشمانش پر از کنجکاوی بود.
"مامان، الماس چطور ساخته میشه؟" پرسید.
مامان خرس لبخندی زد و با دستی مهربان سر خرس کوچولو را نوازش کرد.
"خب، بذار برات بگم. داستان از جایی شروع میشه که سنگها در دل زمین فشار زیادی رو تحمل میکنن..."
در حالی که مامان خرس صحبت میکرد، خرس کوچولو خیالپردازی کرد که به عمق زمین سفر میکند، جایی که سنگها زیر فشار و حرارت دگرگون میشوند.
"و بعد از سالها و سالها، این سنگها تبدیل به الماس میشن،" ادامه داد.
خرس کوچولو شگفتزده به داستان گوش میداد و در ذهنش تصویر الماسهای درخشان را تجسم میکرد.
"وای، پس الماسها واقعاً جادویی هستن،" گفت.
مامان خرس به آرامی سر تکان داد و گفت، "بله، هر الماسی داستان خودش رو داره، مثل زندگی ما."
خرس کوچولو به فکر فرو رفت و از زیبایی و پیچیدگی طبیعت حیرت زده شد.
خرس کوچولو با لبخندی بر لب به آغوش مادرش خزید و گفت، "ممنونم مامان، حالا میدونم که چقدر دنیا میتونه شگفتانگیز باشه."
مامان خرس او را در آغوش گرفت، احساس آرامش و عشق همه جا را فراگرفت.
















